۲۹ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۴۰

زندگی نامه شهید مدافع اسلام محمد جواد قربانی؛

روایت شهید مدافع حرمی که قبر خود را قبل از شهادت نشان داد/ به مردم ایران بگویید مطیع محض فرامین رهبر انقلاب باشند

روایت شهید مدافع حرمی که قبر خود را قبل از شهادت نشان داد/ به مردم ایران بگویید مطیع محض فرامین رهبر انقلاب باشند
به مردم ایران بگویید مطیع محض فرامین حضرت آقا باشید و این را بدانید هیچ کس همانند رهبر عزیز انقلاب نمی تواند چنین مقتدرانه و حکیمانه از یک سو ایران را از گزند دشمنان حفظ کند و از سوی دیگر با یک سخنرانی آن چنان وحشتی را در دل دشمن ایجاد کند که فقط با بردن نام نیرو های ایرانی دشمن فرار را بر قرار ترجیح دهد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از صاحب نیوز، شهید محمد جواد قربانی در اولین روز فروردین سال ۱۳۶۲متولد شد. مادر کودک را در آغوش گرفت و یا امام رضایی زیر لب گفت. بعد لبخندی زد و هم زمان که به نوزادش شیر می داد، در خاطرات خوبش فرورفت.
سال قبلش بود که به زیارت امام رضا علیه السلام رفته بودند. وقتی از باب الجواد وارد حرم شده بود، دلش لرزیده بود و امام رضا علیه السلام را به جوانش قسم داده بود که پسری به آنها عطا کند و به همان خاطر بود که نوزاد را محمد جواد نامیده بودند.

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c3

شهید قربانی خیلی زودتر از سن شرعی تکلیفات دینی را انجام داد و به نماز ایستادنش اشک شوق در چشمان مادر می آورد.
محمد جواد هم زمان که فرزند صالحی برای خانواده بود، دانش آموز کوشا و منظمی هم برای مدرسه بود. ایشان تحصیلات ابتدایی را در دبستان فتح حاجی آباد گذراند و سپس تحصیلات مقطع راهنمایی را درمدرس فتح حاجی آباد و دبیرستان خود را در نواب صفوی شاهین شهر ادامه داد. وی به دلیل کمی در آمد خانواده تابستان ها کار می کرد و اوقات فراغت خود را با کارکردن می گذراند.
همسر شهید قربانی، خانم زهره محبی برادر زاده ی دوست شهید محمد جواد قربانی است. این همسر دلسوز و فداکار قبل از ازدواج به سوریه رفته بود.
آن چند روز گوشه دنج حرم حضرت زینب(س) آرامشگاهش شده بود. مردم می رفتند و می آمدند و او همچنان به ذکر و دعا مشغول بود و لا بلای مناجاتش از عمه سادات خواسته بود که همسری صالح نصیبش کند و کمی بعد بود که خبر خواستگاری محمدجواد را برایش آوردند. خیلی زود مقدمات کار فراهم شد و تک پسر خانواده به همسری او درآمد. پسری مومن و مودب که بسیار هم شوخ و سرزنده بود.
روزهای خوش عقد به این گونه می گذشت و روزی محمدجواد خبر استخدامش در سپاه را در سال ۱۳۸۶به خانواده داد. همه می دانستند که این شغل آسانی نیست، اما تقدیر خدا دیگرگونه بود و نذرکرده امام رضا(ع) باید الهی خدمت می کرد.
کم کم به عروسی نزدیک می شدند و همه در شور و نشاط این مراسم بودند. عروس و داماد در عین وجاهت حالی دیگر داشتند و حالا برای مقدس ترین شب زندگیشان آماده می شدند. مادر، پسرش را که در لباس دامادی دید اشک در چشمانش حلقه زد و خاطرات در ذهنش زنده شدند. همه از خوبی و پاکی این زوج می گفتند و داماد با خنده و شوخی سعی در خوشحال کردن عروسش داشت و بالاخره این روز بزرگ هم گذشت و زندگی آرام آنها آغاز شد. فضای خانه شان مملو از یاد خدا بود و نماز شب هایشان چهره شان را خدایی می کرد.

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c6

هنوز زمان چندانی از زندگیشان نگذشته بود که خداوند هدیه دومش را هم در دامان عروس گذاشت و خبر پدر شدن محمدجواد بهترین خبر زندگی اش بود.
هر دو تصمیم گرفتند نام دختر خود را زینب بگذارند و این نیکو ترین نامی بود که میتوانستند بر هدیه خدا بگذارند. محمدجواد سخت این دختر کوچکش را دوست می داشت و همیشه بهترین ها را برای خانواده اش فراهم می کرد. خوشبختی آنها روز به روز تکمیل تر می شد و در خانه بهشتی دیگر برای خود ساخته بودند.
روزهای خوش زندگی مشترک یکی پس از دیگری می گذشتند و آن دو در کنار رسیدگی به کارهای خانواده همواره عبادت کردن و کمک به مردم نیازمند را مد نظر داشتند.
زینب کوچکشان حالا پنج ساله بود و جان محمد جواد به او بسته بود. در همین روزهای خوش بود که فهمیدند خدا هدیه ی دیگری برایشان در نظر گرفته و نام فرند دومشان را حسین گذاشتند.
خوشبختی شان دیگر تکمیل بود و هیچ چیز از زندگی نمی خواستند. دو فرزند داشتند که هر زمان نامشان را به زبان می آوردنداز شادی لبریز می شدند و این دو نام زیبا زینت بخش زندگی شان بود.
در طی مدتی که در لشکر هشت نجف خدمت می کردند در دوره ها، مانورها و رزمایشهای متعدد شرکت کردند و برای حفاظت از انقلاب اسلامی و دفاع از ارزشهای انقلاب اسلامی و اطاعت از فرامین فرماندهی معظم کل قوا حضرت آیه الله امام خامنه ای (حفظه الله) و دفاع از میهن اسلامی و مبارزه با تروریست و مزدوران استکباری به ماموریت های مختلفی نیز به صورت داوطلبانه اعزام شدند. از جمله: ماموریت در شمال غرب و مبارزه با گروه پژاک، ماموریت به زاهدان و شهرهای اطراف و…
هنوز مدت زیادی از تولد حسین بابا نگذشته بود که خبرهای تازه ای در خانه شان پیچید. همه در بهت این تصمیم بزرگ مانده بودند. اما محمدجواد و همسرش مصمم به انجام این تصمیم بودند و انگار زمان سپاسگزاری از هدیه خدا رسیده بود. شهید قربانی حالا باید رسالتش را در این دنیا به پایان می رساند و همسرش می خواست هدیه حضرت زینب را برای پاسداری از حرمش به سمت سوریه بفرستد.
برای پدری چون محمدجواد گذشتن از همسر و بچه ها سخت ترین کار دنیا بود، اما چیزی در درونش به هم ریخته بود و انگار زمان عمل بود. باید می رفت تا به وعده هایی که در مناجات داده بود عمل می کرد و همسرش علی رغم تمام سختی ها مشوقش بود و در دلش می گذشت: «و کفی الله المومنین القتال و کانَ اللهُ قویاً عزیزاً»
روزها به سرعت می‌گذشت و کم کم خانواده باید از عزیزترین کسشان دل می کندند. محمدجواد اما خوشحال به نظر می رسید و به دیگران می گفت از همین حالا مرا شهید محمدجواد قربانی صدا بزنید. برای اعزام آماده بود و حس می کرد که بالاخره به آرزویش دارد می رسد. روزی در قطعه شهدا اشاره به قبری کرد و گفت که اینجا قبر من است و من بیست و سومین شهید حاجی آباد می شوم.
لحظه وداع سخت بود. همسر محمدجواد آشوبی در دل داشت و انگار زمان خداحافظی برایش لحظه جان کندن بود. محمدجواد زینب عزیز دردانه اش را بوسید و بعد حسین را در آغوش گرفت، حسینی که هنوز نمی توانست درک کند پدرش دارد برای چه می رود.

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c4

وقتی هواپیما نشست و رزمندگان به محل استقرار منتقل شدند، تازه همه فهمیدند که در سوریه چه خبر است. دیگر از آن کشور آباد نشانی نبود و اینجا خرابه ای بیش نبود. محمدجواد که عمری به مطالعه زندگی شهدا و خواندن تاریخ دفاع مقدس گذرانده بود، تازه حس می کرد که فضای آن زمان چگونه بوده است و می توانست حالا از نزدیک جنگ را لمس کند.
روزها به مبارزه و جنگ می گذشت و محمدجواد می دید که دوباره دوران بابایی ها و همت ها زنده شده اند و اینجا همان خرمشهر و شلمچه است. رشادت و شجاعت خود محمدجواد هم خیلی زود در بین رزمندگان ثابت شد و به راستی کسی که می تواند از دنیای خود بگذرد و قدم در راه بی برگشت بگذارد شجاعتی تمام و کمال دارد.
رزمندگان در کنار هم روزهای سخت را در مقابل نیروهای تکفیری و تروریستی می گذراندند. آنها با کسانی مواجه می شدند که دیگران حتی از دیدن تصویرشان وحشت می کنند و می دیدند که چطور هم رزمان و دوستان عزیزشان یکی یکی پرپر می شوند و همه به خوبی می دانستند که روزی هم نوبت آنها خواهد رسید.
محمدجواد هم مانند خیلی از رزمندگانی که آمده بودند عاشق شهادت بود و اصلا به جستجوی شهادت تا به اینجا آمده بود. دعای قنوتش شهادت بود و فقط همین یک آروز را در دنیا داشت.
روزی از همین روزهای اعزام اولش بود که دوست عزیزش پر کشید و به آرزویش رسید. روح الله کافی زاده در عملیاتی به شهادت رسیده بود و حالا این محمدجواد بود که باید وسایل روح الله را به شهرشان بازمی گرداند و به خانواده صمیمی ترین دوستش تسلیت می گفت. می توانست درک کند که در زمان دفاع مقدس چقدر برای کسانی که دوستانشان شهید می شدند سخت بوده که خبر شهادت ببرند. حالا همه چیز را لمس می کرد و لحظه به لحظه خودش را به جای آنان می گذاشت.
اگر روح الله عزیزش شهید نمی شد، او با شوق فراوانی به حاجی آباد برمی گشت، اما حالا پای رفتن نداشت و نمی دانست چطور به خانه ی روح الله برود. حس می کرد که این سخت ترین کاریست که تا به حال از او خواسته شده و مرد شجاع میدان جنگ از نگاه کردن به چشمان مادر دوستش شرم داشت و از خدا کمک می خواست تا بتواند این کار بزرگ را انجام دهد.
زمانی که در کنار خانواده اش ماند بسیار کوتاه بود. هر چهارنفرشان لحظه به لحظه از با هم بودنشان لذت می بردند و پس از آن دوری قدر لحظات با هم بودن را بهتر می دانستند. زمزمه رفتن دوباره بابا در خانه شروع شد. همه می دانستند که هیچ تضمینی به بازگشت محمد جواد نیست، اما خود محمدجواد هوایی بود و می خواست دوباره به جنگ بازگردد و باکی از اینکه برنگردد نداشت.
زینب که بیشتر به پدرش وابسته بود بی قراری می کرد و محمدجواد دائم دختر کوچکش را می بوسید. قبل از رفتن زینب از پدر قول گرفت که موقع برگشت عروسکی برایش بیاورد.
همه از بازگشت محمدجواد در دل غصه دار بودند، اما هیچ کس چون همسرش دل نگران این رفتن نبود. خاطرات خوب زندگی مشترکشان و مهربانی های محمدجواد را که به یاد می آورد اشک در چشمانش می نشست، اما می دانست که همسرش عاشق شهادت است و نمی خواست که او را از رسیدن به آرزویش محروم کند.
لحظه خداحافظی اعزام دوم هم فرارسید و محمدجواد با شوق شهادت به سوریه بازگشت. دوباره میدان جنگ و مقاومت را تجربه می کرد و ایمانش به راه خدا، شجاعتش را دوچندان می کرد.
لشکر برای عملیاتی تدارک می دید و همه رزمندگان آماده عملیات می شدند. محمدجواد با اینکه می دانست شاید هرگز برگشتی نداشته باشد، کاملا آماده بود و همراه دوستش موسی در آن عملیات شرکت کرد. قبل از عملیات نماز خواندند و دوباره محمدجواد از خدا شهادت طلبید.
مواجهه با نیروهای تکفیری که از همه لحاظ مسلح بودند کار هولناکی بود. در آن میان عده ای شهید می شدند و دیگران باید بی اعتنا به کار خود ادامه می دادند و عقب نشینی نمی کردند. محمدجواد یا حسین گویان همراه بچه ها پیش می رفت و انگار دعای حضرت زینب بدرقه راهشان بود.
در سوریه حالا کربلایی دیگر برپا بود و آنها که یزید زمانه شان را شناخته بودند حالا تفنگ به دست می جنگیدند و در راه آزادی بارگاه حضرت زینب مخلصانه پیش می رفتند.
در همین میان بود که موسی جمشیدیان و محمدجواد ترکش خوردند. موسی، دوست و هم رزم محمدجواد، بلافاصله شهید شد. محمد جواد هم دیگر متوجه چیزی نشد و خیلی زود او را به بیمارستان حلب و پس از آن به تهران منتقل کردند.
دردهای جسمانی محمدجواد را اذیت می کرد اما جز ذکر یا زینب و یا رقیه چیزی نمی گفت. همسرش با شنیدن خبر مجروحیت او به تهران آمد و با بی قراری تمام به دیدن مرد زندگی اش رفت. هرگز در زندگی اش آنقدر غصه دار نبود، اما با یاد حضرت زینب سخت و استوار به دیدار همسرش رفت.
چندی بعد که شهید قربانی از بیمارستان مرخص شد خودش به دیدار فرزندان عزیزش رفت حالا دوباره خانه ی خالی از پدرشان جان می گرفت. همه چیز آماده پذیرایی از محمدجواد بود و بچه ها برای دیدار پدرشان لحظه شماری می کردند. محمدجواد که وارد خانه شد فرزندانش را تنگ در آغوش گرفت و زینب عزیزش را بویید و بوسید.

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c7

اما این خوشحالی دیری نپایید و دوباره حال پدر بد شد و دیگر خانه رنگ پدر ندید. همسرش وقتی در بیمارستان خبر شهادت محمدجواد را که در اتاق بغلی بود شنید، آرزو کرد که دیگر لحظه ای پس از او زنده نباشد، اما چه می کرد، این راه سپاسگزاری از هدیه خداوند بود و به رضای خدا باید راضی می بود. محمد جوادقربانی در تاریخ ۲۵/۸/۱۳۹۴شهید شد.
پس از شهادت دوستان محمدجواد عروسکی برای زینب آوردند و محمدجواد اینگونه به آخرین قولش وفا کرد.
مردم همه در مراسم تشییع محمدجواد نذر کرده شرکت کردند و همانطور که خودش گفته بود حالا بیست و سومین شهید حاجی آباد بود.
«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ»

*در ادامه مصاحبه ای با یکی از دوستان و همرزم شهید خواهیم داشت.

از شهید قربانی برایمان تعریف کنید و از حال و هوای سوریه برایمان بگویید.

حال و هوای شهدایی که در سوریه سعادت بودن با آنها را داشتم خیلی خاص بود. شهید قربانی هم یکی از عزیزترین دوستان من، که باهم خبر شهادت روح الله کافی زاده را به خانواده اش دادیم که برایش بسیار سخت بود.
محمد جواد خیلی در سوریه روضه حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) می خواند. گاهی که عملیاتی نبود و وقت استراحت بود. محمد جواد را می دیدم که گریه می کند و روضه می خواند. می گفتم برادر بیا بخواب، می گفت نه اینجا وقت خواب نیست.

از شجاعت شهید خاطره ای دارید؟

جواد خیلی شجاع بود. کارهایی می کرد که شاید نیروهای دیگر جرات انجام دادن آن را نداشتند. به هنگام شب دستور این بود که تانک ها را به خط مقدم ببریم. همگی از این کار ترس داشتند اما من و محمد جواد با هم تانکها را بردیم.

از لحظات اعزام به سوریه و صحبت های شهید قربانی برایمان تعریف کنید.

شهید جمشیدیان به رزمنده هایی که سری دوم اعزامشان بود، گفت هیچ اجباری نیست، می توانید نیایید ولی به محمد جواد این حرف را نزد و می گفت می دانم اگربه تو بگویم فایده ای ندارد و زودتر از همه ی ما حاضر شده ای.
سری آخر که اعزام شدیم، فیلم بردار که به داخل اتوبوس آمد. محمد جواد صدایش زد و گفت برادر از ما فیلم بگیر. شهدا آخر اتوبوس نشسته اند و همگی خندیدیم و همان هم شد شهید قربانی آخر اتوبوس نشسته بود.

در سوریه حرفی از آرزوی دیرینه شان یعنی شهادت می زدند؟

آرزوی همیشگی محمد جواد، شهادتش بود و حتی محل مزارش را هم معلوم کرده بود و همیشه می گفت که من بیست و سومین شهید حاجی آباد هستم.
علاوه بر حرف در عملش هم مشتاق شهادت بود. طبق دستوری که به دستمان رسیده بود، تعدادی از نیروها می توانستند برگردند. به محمد جواد هم گفتند برادر هم اعزام دومت هست و هم خانواده ات چشم انتظار…
ولی آنچنان شوق شهادت داشت که قبول نکرد.

خاطره یا کاری که از شهید برایتان به یادگار مانده باشد دارید؟

محمد جواد روی بیت المال و حق الناس خیلی حساس بود. جایی که بودیم درخت انار زیاد داشت. بچه ها برای تجدید قوا گاهی انار می خوردند.
ولی جواد می گفت معلوم نیست صاحبش راضی باشد یا نه و یک دانه از انار هم نخورد. قسمتش انار های بهشتی بود.

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c

از نحوه ی شهادت، شهید قربانی برایمان بگویید.

شهید قربانی در سوریه مورد اصابت ترکش قرار گرفت. روح از بدنشان خارج و رهسپار آسمان شد. روح مطهر شهید جسم بی جانش را بر روی زمین نظاره گر بود .به یاد زینب و حسینش افتاد. در همان حین روح به جسم خاکی اش بازگشت.
در سوریه عمل جراحی انجام دادند و سپس به بیمارستان بقیه الله(عج) تهران منتقل شدند.
یک هفته در بیمارستان بستری بودند، پس از بهبودی کامل با آمبولانس به خانه بازگشتند.ایشان زینب و حسینش را ملاقات کرد. وصیت هایش را بر زبان جاری ساخت ،در حالی که حالشان نامساعد شد و دوباره ایشان را به بیمارستان منتقل کردند.
ایشان فقط مدت کوتاهی را در خانه و در کنار زینب خانم و حسین اقا سپری کردند. چیزی حدود نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه.
پرواز از ملک به ملکوت جز بر پرندگان سبک بار میسر نمی شود و مرغ سبک بار پرنده ای که از همه تعلقات می گذرد ،تا جواز پرواز بیابد؛ و شهید است مصداق اکمل مسافر ملکوتی.

*****

آنچه در پی میاید سخنانی است از وجود مقدس شهید مدافع حرم محمد جواد قربانی که در طول مدت ۳۵ دقیقه در شب شهادت، ساعاتی قبل از عروج ملکوتی خود، به امام جماعت محل حاج آقا حجتی فرد فرمودند و ایشان را موظف کردند تا این سخنان را در مکان های مختلف بیان کنند.
در ابتدای ملاقات با این شهید بزرگوار بنده را با جملاتی از شهادت خود و مکان مورد نظر برای به خاکسپاری پیکر مطهر این شهید خبر دادند و اینگونه جملات خود را اغاز کردند: «در لحظه ای که صدای انفجار بر اثر اصابت موشک یا خمپاره دشمن بر گوشم طنین افکن شد ناگهان به مدت ۲۰ ثانیه خود را در آسمان مشاهده کردم و از بالا به بدن خود نگاه کردم و فهمیدم به شهادت رسیده ام که ناگهان به یاد همسر و فرزندانم افتادم. به محض خطور این فکر در من به ناگاه از آسمان در کنار پیکر خود نزول کردم و دوباره درون پیکرم وارد شدم و دوستانم را صدا زدم.»
این مطلب که از لسان مقدس شهید خارج شد بنابر شواهد دیگر بنده متوجه شهادت قریب الوقوع ایشان شدم و تمام حواس خود را جمع سخنان شهید کردم.
ایشان در ادامه ضمن اینکه حسرت بسیار می خوردند که چرا توفیق شهادت همان لحظه برای ایشان ایجاد نشده فرمودند: «بسیار علاقمند هستم در کنار قبر شهید ناصر نظری (مقبره کنونی شهید محمد جواد قربانی) مدفون گردم و این مکان از آن من است.»

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c8

این قسمت از سخنان شهید که به اتمام رسید ناگهان به یاد وصیت شهید در ماه مبارک رمضان ۹۴ حدود پنج ماه قبل از وقوع شهادت افتادم مبنی بر اینکه نماز مرا فقط شما بخوان.
شهید محمد جواد قربانی سخنان خود را با این موضوع ادامه دادند که در کشور سوریه از کشور های مختلف اسلامی دیگر نظیرافغانستان، پاکستان، عراق، بحرین، لبنان نیز نیرو های رزمنده به طور داوطلب جهت حمایت و حفاظت از حرم حضرت زینب و مردم بی دفاع سوریه حضور دارند و با رزمندگان کشورهای مختلف ایشان صحبت هایی را انجام داده بودند و از همه رزمندگان به طور مشترک این سخنان را نقل کردند.
او می گفت قدر این امنیت موجود در کشور ایران را بدانید که هیچ نعمتی بهتر و بالاتر از این امنیت در کشور وجود ندارد و این نعمت از یک سوی مرهون جانفشانی رزمندگان فرسنگ ها آن طرف تر از مرزها و در اوج تنهایی و غربت است و از سوی دیگر به سبب رهبری های پیغمبر گونه مقام معظم رهبری مبنی بر هدایت صحیح در مسیر درست می باشد.
ایشان در ادامه اینطور فرمودند از هر کدام از رزمندگان از ملیت های مختلف وقتی سوال مطرح می شد که به دستور چه کسی برای نبرد با دشمن به اینجا آمده اید یا مهم ترین شخصیت در نظر شما چه کسی است در جواب می گفتند بنا بر دستور حضرت آیت الله خامنه ای و سید حسن نصر الله.
شهید بزرگوار اینگونه بنده را مورد خطاب قرار دادند که تمامی رزمندگان کشورهای مختلف به ما رزمندگان ایرانی می گفتند: قدر این رهبر فرزانه را داشته باشید، چرا که اگرسایر کشو های اسلامی دارای چنین رهبر حکیم و فرزانه و مقتدری بودند هیچ وقت کسی جرات نمی کرد اینگونه معترض به مسلمانان شود.

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c2

به مردم ایران بگویید مطیع محض فرامین حضرت آقا باشید و این را بدانید هیچ کس همانند مقام معظم رهبری نمی تواند چنین مقتدرانه و حکیمانه از یک سو ایران را از گزند دشمنان حفظ کند و از سوی دیگر با یک سخنرانی آن چنان ترس و وحشتی را در دل دشمن ایجاد کند که فقط با بردن نام نیرو های ایرانی در کشور سوریه دشمن فرار را بر قرار ترجیح دهد.
ایشان در ادامه گفتند وقتی از رزمندگان سوال می کردم علت این حکمت و اقتدار حضرت آقا را در چه چیزی می دانند در جواب می گفتند: علت این حکمت و اقتدار حضرت آقا در شجاعت بی مثال ایشان است و علت این شجاعت را ایمان داشتن به خداوند متعال و اقتدا به جد بزرگوارشان امام حسین (ع) است.
اری شخصی که این چنین الگو و سر لوحه ای در زندگی داشته باشد مطمئنا همانند جد بزرگوارشان امام حسین (ع) نه هیچ گاه تن به ذلت می دهد و نه هیچگاه کوچک ترین ترس و واهمه ای از فریاد های بی پایه و اساس دشمنان به خود راه می دهند.
در پایان شهید بزرگوار به بنده گفتند: به مردم و علی الخصوص به جوانان بگویید مردم سایر کشور های اسلامی اینگونه به وجود رهبری فرزانه ایران پی برده و خود را مطیع حضرت آقا می دانند ولی متاسفانه در کشورمان ایران عده ای در مقابل رهبری موضع گیری می کنند و خود را بهتر از ایشان می پندارند.

به مردم بگو فقط اطاعت محض از رهبری و پشتیبانی از ولایت فقیه…

 

انتهای  پیام/

منبع : دانا

اخبار مرتبط

پربازدیدترین امروز

website tracking