۱۰ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۴۶

ماجرای سوختن شهید در چهارشنبه سوری

ماجرای سوختن شهید در چهارشنبه سوری
بچه­‌های محل بهش می­‌گویند بیا برویم آتش بازی، او می­‌گوید دارم می­‌روم مسجد، امشب شب قدر هم هست و نباید جشن چهارشنبه­ سوری بگیرید. بچه­‌ها هم برای اینکه اذیتش کنند بطری پر از بنزین را خالی می‌کنند روی محمد..."

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ «مرگ سرنوشت محتوم اهل زمین است، حتی آسمانیان نیز می‌میرند؛ بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نیست کسی زنده بماند اما خداوند در کتابش می‌گوید: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ: هرگز کسانى را که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده مپندار، بلکه زنده‌اند که نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند».

  خوشا به حال کسانی که می دانند برای چه باید جنگید و جان سپرد و جاودانه شد و خوشتر به حال آنانی که مشوق و همراه و همقدم و هم‌نفس اینانند.   «زنان خط مقدم هر جنگی هستند» کسانی که به بختک مصیبتی که امروز بر زندگی آنان افتاده فکر نمی کنند، نازک دلانی که چشمه زلال عطوفتشان از دل صخره ‌ای سخت می جوشد و مجمع اضدادند.   زنانی که به قول سید شهیدان اهل قلم پنداشته‌اند که: «تنها عاشوراییان را بدان بلا نیازموده اند… صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است و کار به «یا لیتنا کنا معک» ختم نمی‌شود.»   صبوری آنها -صبوری بی حساب آنها- در زندگی ناامن آینده، شگفت انگیز ترین حکایت‌هاست و همین صبوری و همراهی است که آنان را پیشاپیش مردانشان در خط مقدم جبهه‌های نبرد قرار داده است.   این مرقومه داستان زندگی «محمد بلباسی» و مادرش از خطه سرسبز شمال است  که فریاد «هل من ناصر ینصرنی» حسین را شنیدند و زندگی امن و آرام و حسرت برانگیزشان را فدای حقیقت درخواست حسین کردند.   «محمد بلباسی» و 12 تن دیگر از رزمندگان مازندران در نبرد خونین «خان طومان» در سوریه جاوادنه شدند و «محمد» جزو شهداییست که هنوز پیکر مطهرش به میهن بازنگشته است.   روایت مادر   تازه از سفر تهران بازگشته و خسته راه بودند اما قاعده مردمان شمال مهمان نوازی و مهربانی بی‌حسابشان است.   ما را پذیرفتند و دو ساعتی مهمان خانه گرم و پر روحشان بودیم؛ مادر شهید محمد بلباسی بانوی شصت و چند ساله‌ای است که خود را اینگونه معرفی می‌کند: «من مادر یازدهمین شهید مدافع حرم استان مازندران «محمد بلباسی» هستم. حاصل ازدواج ما 6 فرزند بود، 4 دختر و 2 پسر که محمد آقا چهارمین فرزندم بود، سال 57 در شهرستان ساری به دنیا آمد. اتفاقا تولدش مصادف بود با چهلمین روز شهادت برادرم «علی» از شهدای انقلاب اسلامی بود.   علی 20 سالش بود که در آمل در حال مبارزه علیه رژیم طاغوت شهید شد. به همین دلیل دوست داشتم نامش را روی پسرم بگذارم اما همسرم گفت داغ برادرت تازه است و مادرت را اذیت می‌کند. این شد که اسم «محمد» را برایش انتخاب کردیم. جالب است برایتان بگویم که شهید بلباسی جمعه متولد شد و جمعه هم به شهادت رسید.»   وقتی از خاطرات نوجوانی و مدرسه محمدش می‌گوید آنقدر برایش زنده و حاضر است که ناخودآگاه لبخند از لبانش نمی‌رود: «در دوران مدرسه، بچه درس خوانی بود و البته استعداد هم داشت. وقتی دیپلم گرفت گفتم محمد جان برای دانشگاه هم امتحان بده. گفت مادر برای امسال دیر شده چون یک ماه دیگر کنکور است. اما من گفتم توکل کن به خدا پسرم، بنشین و این یک ماه را درس بخوان. این مدت کمی که فرصت داشت برای دانشگاه خودش را آماده کرد اما با همه مشغله‌اش نماز جمعه اش ترک نشد.   یک روز می­‌خواست برود نماز جمعه، وقتی خواست بند کتانی­‌اش را ببندد، رفتم روبروی پله جلویش را گرفتم، پرسیدم:«کجا»؟ گفت می‌روم نماز جمعه. گفتم نماز جمعه‌ی تو، درس توست، حالا اگر یک هفته شرکت نکنی اشکالی ندارد. درست را بخوان، دانشگاه که قبول شدی انشاءالله نماز جمعه هم می­‌روی. الحمدالله درس خواند و دانشگاه سراسری مشهد رشته مهندسی ریخته‌­گری هم قبول شد.»   محمد از آن پسرهای دلسوزی بود که در همه کارهای خانه به مادرش کمک می‌کرد: «خیلی ساکت و مظلوم بود. خیلی هم نظم داشت، هر وقت از مدرسه می­‌آمد خانه، اولین کاری که می­‌کرد پله­‌ها را تمیز می­‌کرد و کفش­‌ها را دستمال می­‌کشید، بعد دست­‌هایش را می­‌شست و جلوی آفتاب خشک می‌کرد.   بسیار کمک حال من بود طوری که وقتی مهمان می‌آمد لذت می­‌بردم از اینکه همه چیز یکدست و سفره منظم چیده شده. خودش غذا نمی­­‌خورد تا مهمان‌ها غذایشان تمام شود».   مادر دلش درد می‌آید از گفتن خاطره مظلومیت محمد در نوجوانی: «یکسال که ماه رمضان مقارن شده بود با ایام عید، محمد گفت من وضو می­‌گیرم بروم مسجد. شب چهارشنبه­ سوری هم بود، موقع رفتن بچه­‌های محل بهش می­‌گویند بیا برویم آتش بازی، او می­‌گوید دارم می­‌روم مسجد، امشب شب قدر هم هست و نباید جشن چهارشنبه­ سوری بگیرید. بچه­‌ها هم برای اینکه اذیتش کنند بطری نوشابه پر از بنزین را خالی می‌کنند روی محمد و لباسش آتش می­‌گیرد. بر اثر آن اتفاق پایش به شدت سوخت و با زحمت در بیمارستان مداوا شد».   زمان جنگ تحمیلی محمد کودک بود اما مانند بسیاری از کودکان این سرزمین زندگی‌اش با جنگ گره خورده بود: «زمان جنگ محمد مدرسه می‌رفت و فضا را تا حدودی درک می‌کرد. درباره جنگ شعر زیاد می­‌خواند. پدرش هم با اینکه شغلش آزاد و مغازهِ فروش لوازم خانگی داشت داوطلبانه اعزام و حتی جانباز شد. محمد می­‌گفت بابام رفته جنگ منم باید برم».   مادر از نحوه جذب محمد به سپاه چنین می‌گوید: «همسرم وضع مالی‌اش طوری بود که دستمان به دهنمان می‌رسید. بعد از اتمام تحصیل پدر محمد به او گفت بیا در همین قائمشهر، کمکت می‌کنم کارگاه ریخته گری بزنی که به رشته تحصیلی‌ات هم مربوط است اما او به من گفت مامان می­‌خواهم بروم سپاه. من موافق بودم چون لباس نظامی‌ها را دوست داشتم، هرچند هیچ وقت پسرم را در این لباس ندیدم. اما پدرش وقتی شنید موافق نبود، اما بعد از اینکه محمد موافقت پدرش را هم جلب کرد می‌گفت اگر می‌خواهی راه عمویت را که شهید شده بروی برو  و سعی کن کارت برای رضای خدا باشد. محمد هم گفت: کاری می‌کنم از من راضی باشید. عموی محمد در عملیات والفجر 8 شهید شد و 8 سال هم مفقودالاثر بود.   محمد نامه نوشته بود که مادر من می‌خواهم ازدواج کنم و برایم دنبال یک دختر خانم خوب بگرد: «خودش از من خواست برایش زن بگیرم. آن زمان موبایل اندازه حالا نبود، محمد رفته بود ماموریت و از همانجا نامه نوشت که مامان می­‌خواهم زن بگیرم، دخترها نمی­‌گذارند پاک بمانم. وقتی برگشت گفتم کجا برویم خواستگاری؟ گفت من کسی را نگاه نمی­‌کنم که بشناسم، خودم هم کسی را سراغ ندارم. خودمان چند دختر خانم معرفی کردیم. گفت شما بروید خواستگاری اگر مناسب بود بعد ما با هم صحبت می­‌کنیم.   یک جا رفتیم خواستگاری که به دلایلی نشد، بعد شوهرم آمد و گفت آقای بلباسی هم یک دختر دارد، برویم آنجا خواستگاری. پدر «محبوبه خانم» از اقوام دور ما هستند. گفتم رفت و آمد ما کم است و خیلی همدیگر را نمی­‌شناسیم. اما قرار شد دخترشان را ببینیم. یک روز به همراه خواهرم بی‌خبر رفتیم خانه‌شان. البته خواهرم گفت دخترشان خیلی کوچک است. محبوبه خانم آن زمان 15 سالش بود.   آن روز مادر محبوبه جان منزل نبود، وقتی نشستیم یک دختر نوجوان ریزه میزه برایمان هندوانه آورد و پذیرایی کرد. پرسیدم مادرتان کجاست؟ گفت رفته بیرون می­‌آید. گفتم پس ما منتظر می‌مانیم. مادرش که آمد، گفتم حاج خانم ما آمدیم خواستگاری محبوبه خانم ولی او خیلی سنش کم است، پسر من هم مشغول خدمت سربازی است و تازه درسش تمام شده و وضع مالی ما هم معمولی است و سرمایه­‌دار نیستیم، با این اوصاف شما به ما دختر می‌دهید؟ مادر محبوبه گفت اجازه بدهید چند روزی فکر کنیم، بعد به شما خبر می­‌دهیم.   بعد از چند روز خبر دادند که موافق هستند برویم خواستگاری مجدد. همراه یکی از دخترها و محمد آقا با همان لباس سربازی و پوتین رفتیم خانه‌شان.   قرار شد بروند با هم صحبت کنند. وقتی محمد از اتاق بیرون آمد آرام پرسیدم چه شد؟ گفت سن‌اش کم است ولی عقلش زیاد است، از نظر من قبول است. گفتم ولی تو تأکید داشتی سنش اقلا 20 سال باشد، محبوبه هنوز 16 سالش نشده است؟ مشکلی نیست؟ گفت نه. من مشکلی ندارم.   مادر شوهر اینها را که می گوید رو به عروسش می‌کند و از ته قلب او را برای خانواده‌اش نعمت می‌داند: «این شد که خداوند یک نعمت بسیار بزرگی به من داد، خدا رو شکر که چنین خانمی قسمت ما شد».   مادر می‌گوید من می‌دانستم محمد زودتر از من می‌رود: «با اینکه زمان جذب شدن محمد به سپاه خبری از جنگ نبود اما می‌دانستم یک روز شهید می‌شود. چون کارها و فعالیت­‌هایی که می­‌کرد خبر از همین عاقبت داشت. چهره‌اش به خوبی نشان می‌داد.   اتفاقا من و پدرش برای خودمان دو قبر کنار هم گرفته بودیم، یک سال و نیم پیش که  شوهرم فوت کرد و او را دفن کردیم رفتم بالای سرش و گفتم: آقا من می­‌دانم محمد جای من را اینجا می­‌گیرد و شهید می­‌شود. در حالی که هنوز هم خبری از رفتن به سوریه نبود».   مادر محمد آقا پسرش ارشدش را خیلی دوست داشت اما خاطراتی که از محمدش می‌گوید گویای این است که تعریفش، فقط تعریف مادر و فرزندی نیست: «پسرم خیلی زحمت­کش و مخلص بود و همه کارهایش را برای رضای خدا انجام می‌داد. وقتی کاری می­‌کرد دوست نداشت کسی بفهمد چه کرده. مثلا شب عید قربان چند تا گوسفند قربانی می­‌کرد و بین مردم پخش می­‌کرد تا خانواده­‌های نیازمند فردای عید گوشت داشته باشند که بچه­‌هایشان کباب بخورند. یا مثلا وسیله‌ای می­‌خرید و شب اول ماه رمضان می‌برد درب منزل خانواده­‌های نیازمند زنگ می­زد اجناس را می­‌گذاشت و سریع فرار می­‌کرد تا کسی او را نبیند. به نوعی سرباز گمنام بود».   محمد آخرین عید زندگی‌اش را پس از چندین سال پیش بچه‌هایش ماند: «زیاد پیش می‌آمد مأموریت برود؛ به خصوص برای کارهای مربوط به راهیان نور. چند سال بود یک ماه قبل از عید می­‌رفت آنجا و تعطیلات هم خانه نبود، اما امسال به او گفتیم: عید را خانه باش، بچه­‌ها بزرگ شدند، وقتی نیستی احساس تنهایی می­‌کنند».   مادر ابتدا موافق رفتن پسرش به سوریه نبود، پدر محمد تازه فوت کرده بود و محمد با وجود داشتن سه بچه همیشه در ماموریت‌های مختلف راهیان نور و اردوهای جهادی بود: «چند روز قبل از سفرش به سوریه یک شب شام رفتم خانه‌شان. بعد از خوردن غذا گفت مامان می­‌خواهم بروم سوریه. مخالفت کردم و گفتم نه، تو 3 تا بچه داری، دائما هم که مأموریتی. پدرت هم تازه فوت کرده و باید بمانی پشتیبان من باشی. همسرت هم درست است حرفی نمی‌زند ولی خسته شده،‌ تقصیر هم نداره. من نمی­‌گویم نرو ولی الان وقتش نیست. یک مدتی پیش زن و بچه­‌ات بمان، حداقل آنها تو را ببینند بعد برو سوریه. آن موقع حرفی نزد و فقط خندید. نگو همه کارهایش را انجام داده و آماده رفتن بود. شب که رفتم خانه خواب وحشتناکی دیدم. صبح به محض بیدار شدن زنگ زدم بهش و گفتم مادر شیرم حلالت باشه هر جا بخواهی بروی آزادی. خندید و گفت چه شده؟ گفتم هیچی، خواب دیدم اما هر چه اصرار کرد برایش تعریف نکردم. همان روز رفته بود تهران که اعزام شوند اما من خبر نداشتم.»   «خواب دیده بودم شهید آوردند و گذاشتند جلوی من. سلام می­‌کنم و می‌گویم خیلی خوش آمدی پسر اما از کجا آمدی؟ و همینطور با شهید درد و دل می­‌کردم. یک درخت پر از شکوفه آنجا بود، به شهید گفتم: این درخت برای کیست؟ گفت: برای شما. گفتم: من که درخت نداشتم! گفت: چرا این درخت برای شماست».   مادر ادامه می‌دهد: «محمد نیروی ستادی سپاه بود و لزومی نداشت برای جنگ برود، منتهی خودش خیلی علاقمند بود. دوستانش که از جنگ آمده بودند می­‌گفتند کارهایی که او می­‌کرد هیچکدام‌مان جرأت انجام دادن‌شان را نداشتیم. یکی از همرزمانش با گریه تعریف می­‌کرد: «محمد روزی 7، 8 بار یک مسیر را بین دو تا تَل که فوق­‌العاده در تیررس دشمن بود و خطر داشت می‌رفت و می‌آمد، خرید می­‌کرد، تجهیزات می­‌خرید و یا مجروحینی را جا به جا می‌کرد که ما از اوضاع وخیمشان حالمان بد می­‌شد. راهی سخت که ما شاید یک بار هم نمی­‌رفتیم».   فرزند هر چند سالش که باشد کیف می‌کند از تعریف و ناز کشیدن پدر و مادر و مادر و پدر قند توی دلشان آب می‌شود از خریدن ناز فرزند: وقتی رفته بود سوریه هر وقت به من زنگ می­‌زد خیلی نازش را می­‌کشیدم و می‌گفتم محمدِ دلاورِ من، پسرِ من، پسرِ شجاع من، پسرِ رزمندهِ من! می­‌گفت مامان دیدی بابا رزمنده بود من هم بالاخره رزمنده شدم؟ ولی ناراحت نباشی‌ها اینجا هیچ خبری نیست، می­‌خوریم و می­‌خوابیم. به شوخی می‌گفتم اگر خبری نیست پس چرا می‌گویی دعا کنم به شهادت برسی»؟!   همیشه می‌گفت: مامان دعا کن شهید شوم. گفتم: هر چه صلاح خدا باشد، شما زنده باشید، خدمت کنید، اسلام به شما نیاز دارد، مانند محمد آقا باید باشند که خدمت کنند، شما بروید حیف است، اسلام ضربه می­‌خورد اگر شما بروید. باز هر چه مصلحت خدا باشد. گفت: «مامان راست می­‌گویی! هر چه صلاح خدا باشد».   نیمه فروردین 95 آخرین باری بود که مادر محمدش را زنده می‌دید: «15 فروردین بود. ساعت یک وضو گرفتم نماز بخوانم که محمد زنگ زد. خیلی خوشحال شدم، گفتم: من می­‌خواستم به تو زنگ بزنم، وقت نکردم. گذرنامه من پیش شماست؟ گفت: نه مامان، من زیاد وقت ندارم، آمدم تهران دارم می­‌روم مأموریت. گفتم: تهران برای چه؟ تو که تازه مأموریت بودی. گفت: دارم می­‌روم غرب خندیدم و گفتم: تو غرب نمی­‌روی داری می­ری سوریه! گفت: بله مادر. شما مواظب زن و بچه‌ام باشید».   آخرین باری هم که مادر صدای محمد را شنید 15 اردیبهشت بود: «یک ماه بعد از اینکه رفته بود ما شام خانه آقا رسول(برادرش) بودیم. خانواده محمد آقا هم بودند. وقتی برگشتیم خانه ساعت 12 و نیم بود که زنگ آخرش را به موبایلم زد، دقیقاً 2 روز قبل از شهادتش.   گفت: مامان خوبی؟ بچه­‌ها خوب هستند؟ گفتم: همه خوب هستند اتفاقا شب هم خانه داداش رسول بودیم، زیاد صحبت نمی­‌کنم وقت کم است با محبوبه خانم صحبت کن. عروسم هم مشغول پیاده کردن بچه­‌ها از ماشین بود، برای همین گفتم 10 دقیقه دیگر زنگ بزن با همسرت صحبت کن.   10 روز از شهادت محمدش گذشته است، نمی‌دانم در دلش چه غوغایی در این روزها بوده اما من استواری و صبر امروز مادری که چشم و چراغ خانه‌اش را دیگر نمی‌بیند تحسین می‌کنم: «محمد آقا روز مبعث شهید شد و من فردایش فهمیدم. ساعت 5 آقا رسول آمد خانه ما و گفت: می­‌گویند شهر حلب خیلی درگیری است، اخبار را گوش کردید؟ گفتم: نه گوش نکردم. روزه­‌ بودم، عروسم و بچه­‌ها هم خانه ما بودند. تلویزیون را روشن کردم و اخبار را دیدم اما خیلی موضوع را جدی نگرفتم. رسول گفت: مامان دعا کن. نزدیک غروب شد، داماد بزرگم زنگ زد و پرسید: مامان خانه­‌ای؟ فاطمه(دخترم) قلبش گرفته و حال ندارد و  می­‌خواهد شب بیاید خانه شما. گفتم: قدمش سر چشم.   فاطمه دخترم آمد و شام درست کرد. نماز خواندیم و بعد شام، داماد کوچکم که خودش فرزند شهید است به منزل ما آمد. دیدم رنگش زرد است و به صورت من نگاه نمی­‌کند و با داماد دیگرم رفتند بیرون با هم صحبت کردند. همان وقت دوستم زنگ زد، خیلی احوال‌پرسی جدی‌ای کرد، فهمیدم یک خبری هست که این‌ها درست حسابی شام نمی­‌خورند، به من نگاه نمی­‌کنند، حتما اتفاقی افتاده. من هم نتوانستم غذا بخورم. پرسیدند: مامان چرا شام نمی­‌خوری؟ گفتم: روزه بودم، افطار کردم سیر هستم، شما بخورید.   بعد از غذا داماد‌ها گفتند ما می‌رویم خانه خودمان اما دخترم ماند. ساعت 12 شب بود، دو تا از دختر‌هایم مشهد بودند. فاطمه پنهانی به خواهرش که در مشهد بود زنگ زد و گفت: اگر صحبت کنم ممکنه مادر متوجه بشه.   من در آشپزخانه بودم و حرف‌هایشان را می‌شنیدم، آن یکی هم گفت: «من دارم از مشهد می‌آیم». وقتی قطع کرد به فاطمه گفتم: «چه شده؟ محمد شهید شده»؟ گفت: «نه شهید نشده». گفتم: «راست بگو شوهر تو آمده، رسول آمده، شوهر خواهرت هم آمده، همسایه به من زنگ زده، نمی­‌خواهد از من پنهان کنید، همه چیز را می­‌دانم».   گفت:«مامان داداش محمد زخمی شده» گفتم: «نه پسرم شهید شده». دستم را بالا گرفتم و خدا را شکر کردم، گفتم:«الحمد­الله رب­ العالمین. خدایا قربانی ما را قبول کن».   می­‌خواستم بروم خانه محمد کنار خانواده‌اش که دخترهایم نگذاشتند و گفتند زن داداش خبر ندارد. رسول هم گفت: «مامان بچه‌ها دارند می­‌خوابند و خبر ندارند». گفتم: «من امشب حتما باید بروم پیش محبوبه، حرفی نمی­‌زنم فقط می­‌گویم آمدم پیش تو بخوابم. شما فقط من را برسانید، بالا هم نیایید»   قبل از رسیدن ما خبر شهادت را به محبوبه خانم دادند و وقتی آمدم دیدم وضو گرفته و نماز شکر می­‌خواند.   مادر، فرزندش را فدایی زینب می‌داند و حاضر است جان هزار محمدش را فدای قطره قطره خون حسین و زینب کند: «پیکر پسرم به همراه تعدادی دیگر از شهدای مدافع حرم هنوز برنگشته است. ناراحت نیستم، همین که پیش حضرت زینب(س) است خیالم راحت است. نذر و نیازی هم نمی‌کنم که پیکرش برگردد. آنها دوست داشتند که بروند و آنجا شهید شوند، دوست دارم که پیکرش بیاید ولی اگر هم نیامد ناراحت نیستم.   مادر از حرف‌ها و حدیث‌های مردم کوچه و بازار می‌گوید، مردمی که خود در درک مفهوم هل من ناصر ینصرنی حسین عاجزند: «می پرسند چرا اجازه دادی فرزندت کیلومترها دورتر از خاک ایران برود بجنگد؟ خب اسلام لازم دارد، اسلام جان و خون می­‌خواهد، اگر به حرم حضرت زینب(س) تجاوز می­‌شد، ما نزد امام حسین(ع) و خواهرشان چه می‌­خواستیم بگوییم؟ وقتی یک عمر است در هیات ها می­‌گوییم امام حسین(ع) جان اگر زمان تو بودیم با تو به جنگ می­‌آمدیم، خوب الان همان وقت است. اگر رهبر دستور بدهد این پسرم را هم می­‌فرستم که برود. لازم باشد خودم و نوه­‌هایم هم می­‌روم، یعنی باید برویم.   این مردمان ساده سخاوتمند اگر در زمان علی و در کوفه می‌زیستند، شاید امام هیچ‌گاه سر در چاه نمی‌برد و رنج طاقت فرسای خود را نمی‌گریست و خطبه 27 نهج‌البلاغه را نمی‌خواند:« یا اشباه الرجال و لا رجال...ای نامردمان مردم نما، ای آنان که همچون اطفال در رویاهای خویش غرقه‌اید،دوست‌ داشتم شما را هرگز نمی‌دیدم و نمی‌شناختم که مرا از آن جز ندامت و اندوه نصیبی نرسیده است. خداوند مرگتان دهد که قلبم را سخت چرکین کرده‌اید و سینه‌ام را از غیظ آکنده‌اید...چون در ایام تابستان شما را به جنگ فراخواندم، گفتید امروز در بحبوحه خرماپزان است، بگذار تا گرما کمی پایین افتد! و چون در زمستان شما را گسیل داشتم ، گفتید اکنون چله زمستان است، بگذار تا سوز سرما فرونشیند! و این بهانه‌ها همه تنها برای فرار از سرما و گرماست.شما که از سرما و گرما چنین می‌گریزید، از شمشیر دشمن چگونه خواهید گریخت....   مظلومیت پسرش و دیگر مدافعین حرم دلگیرش می‌کند: «مدافعین حرم مظلومانه به جنگ می‌روند اما عده‌ای حرف‌های بیهوده می‌زنند و کارشان را با مسائل مادی اندازه می‌گیرند. در مراسمی دانشجویان آمدند از من سوال کردند که درست است که محمدآقا پول گرفت و رفت؟ گفتم:« من الان می‌­روم بانک دو برابر این پولی را که شما می‌گویید نقدی می‌گیرم و به حساب شما می­‌ریزم، شما پسرتان، پدرتان، برادرتان را بفرستید بروند و همسر آنها هم با سه بچه بیاید اینجا بنشیند، این کار را می­‌کنید»؟ من بسیار ناراحت شدم که این حرف را زدند.   با لبخند دلنشینی در آخر حرفهایش می‌گوید: «حرف و حدیث زیاد است، فدای سرمان! بگذارید بگویند. محمد همین یک خانه را که می‌بینید دارد و مال و اموالی هم ندارد. 4 فرزند که یکی از آنان چند ماه دیگر متولد می‌شود و عروسم با ارزش‌ترین چیزهایی هستند که از پسرم ماندند.»   رو به عروس باردارش می‌کند و از اعماق وجودش خدا را بابت حضور و صبوری او شکر می‌کند.   منبع: فارس
منبع : دانا

اخبار مرتبط

پربازدیدترین امروز

    website tracking